عقل سرخ
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ............................... وان که این کار ندانست در انکار بماند

معنی لا حول و لا قوّة إلّاباللّه

سه شنبه 27 تیر 1396

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:علم و دین، ادبیات و فلسفه، 

 

 

ناصرالدین شاه در سفرى كه به خراسان میرفت چون به سبزوار رسید به دیدار حكیم متألّه ملّاهادى سبزوارى در منزل آن بزرگوار تشرّف یافت، در ضمن مذاكرات از آن جناب پرسید مقصود مولوى از این بیت چیست؟

ما همه شیران ولى شیر عَلَم‏

 

حمله مان از باد باشد دم به دم‏

 

 

 

در جوابش فرمود: «لا حول و لا قوّة إلّاباللّه را ترجمه میكند».

كلمه 663

هزار و یك كلمه، ج‏7، ص: 26

نظرات() 

اتحاد عاقل و معقول‏

چهارشنبه 21 تیر 1396

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:علم و دین، ادبیات و فلسفه، 


    این كلمه رساله‏اى است با عنوان:

دروس اتحاد عاقل به معقول بسم اللّه الرحمن الرحیم، الحمد اللّه ربّ العالمین‏

اتحاد عاقل و معقول‏

یكى از امّهات مسائل مهمّ حكمت متعالیه كه فهم اسرار بسیارى از اصول عقائد حقّه محمدیّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بر فهم آن مبتنى است، و استنباط كثیرى از نتائج علمى در مسیر تكامل انسانى و سلوك معارف قرآنى متفرع بر آن است، مسأله اتحاد عاقل و معقول است. تنى چند از اساتید بزرگوارم (رضوان اللّه تعالى علیهم) در بیان این موضوع گرانقدر، مقالاتى بلند و ارزشمند كه هر یك خود رساله‏اى موجز و مفید است نوشته‏اند كه همه آنها در تصرف این كمترین محفوظ است و برخى از آنها به خط مبارك خود آن بزرگان است، از آن جمله همین رساله اتحاد عاقل به معقول به قلم وزین و رصین علامه آیة اللّه حاج میرزا سید ابو الحسن رفیعى قزوینى (رفع اللّه تعالى درجاته) است كه با ضمیمه تعلیقات این جانب حسن حسن‏زاده آملى بر آن، به حضور ارباب كمال اهدا مى‏گردد.

ادامه مطلب

نظرات() 

خدا نکند بی خدا شویم !

یکشنبه 6 فروردین 1396

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:ادبیات و فلسفه، 




گر بی شناسنامه و بزدل ندا شویم
    
  این بگذرد، خدا نکند بی خدا شویم

یا رب مکن خزانه ایمانمان تهی
      تا پیش پادشاه شیاطین گدا شویم

خنجر زنیم به صنعت و بر اقتصاد خود
   هم کاسه لیس خانه آن کدخدا شویم

بر این سپاه سبز حسین طعنه ها زنیم  
  در وصف بمب حرمله دستان سرا شویم

نطقی کنیم در نفی هر حرف رهبری
    رسوا ز صد نفاق درون برملا شویم

یا چون بهشت بردن مردم وظیفه نیست 
   مسئول برگزاری کنسرت ها شویم

دلواپسیم و خون جگر اما خدا نکند
      امید خصم و اهل هوی چون شما شویم

نظرات() 

دیوانه

یکشنبه 26 دی 1395

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:داستان کوتاه، انسان و معنای زندگی، ادبیات و فلسفه، 

 
 
رهگذر خسته راهش را کج کرد تا زیر سایه درخت کمی استراحت کند. غافل از کرم نگرانی که با دلهره نزدیک شدن او رانگاه می کرد ! کرمک بیچاره عاشق پهن بود و نمی توانست دست درازی احدی به آن را تحمل کند ! برای همین آماده بود تا با تمام وجودش از کپه ای  که تنها داراییش بود دفاع کند .
   او  یقین داشت که رهگذر قصد خوردن پهن ها را دارد برای همین وقتی که مرد با دیدن آن فضولات حالش به هم خورد و رفت و آن طرف تر نشست کرمک مطمئن شد که او"دیوانه" است!
اما کمی آن طرفتر چشم نگران دیگری هم مراقب حرکات رهگذر بود !
 گنجشککی که  کرم را دیده و آن را  به عنوان غذایی شاهانه در نظر گرفته بود  وقتی دید رهگذر در حال نزدیک شدن به آن شکار لذیذ است ترسید و مترصد فرصت مناسب باقی ماند! همین که رهگذر آن طرفتر نشست گنجشکک پرید و در یک لحظه کرم را برداشت و برد! 
وقتی  بدن لزج کرم را با منقارش حس کرد از به دست آوردن دوباره آن سرشار از غرور شد و او هم یقین داشت که رهگذر "دیوانه" بوده که از چنین فرصت استثنایی برای خوردن کرم غفلت کرده است!
    رهگذر تازه نشسته بود که دید چوپانی در حال دویدن به سمت اوست  با خودش فکر کرد که حتما فهمیده  من با خودم پول دارم و چون تنها و غریبم به پولم طمع کرده ! بلند شد و فرار کرد خواست پولهایش را سفت بگیرد که دید جیبش خالیست!  سرجایش میخکوب شده بود که صدای چوپان را از پشت سرش شنید : 
آقا این پول از جیب شما افتاد بگیرید!
چوپان بدون هیچ حرف دیگری راهش را کج کرد و رفت!
  وقتی بهت رهگذر  شکست و  سکه هایش را دو باره حس کرد از به دست آوردن دوباره آنها سرشار از غرور شد و یقین داشت که چوپان "دیوانه" بوده که از چنین فرصت استثنایی برای پولدار شدن غفلت کرده است!

نظرات() 

سیل خورشید

چهارشنبه 26 آبان 1395

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:ادبیات و فلسفه، 


صدهزار ساله عبایی ز هزاران استاد

ماند ومن مانده که بر گرده ما چون افتاد

 

قبسی در نفس موسی عمران زد طور

خبرش را به جهان پیر جماران می داد

  

چشمه نور خدا را نکشد اهریمن

سیل خورشید ز دریای فلک بر پا باد



علی یوسفی
کرمانشاه
تابستان 95

نظرات() 

سنگ وسرِ سرهنگ

یکشنبه 5 مرداد 1393

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:ادبیات و فلسفه، 




نمایان گشت سنگی ، سنگ قبری

پر از خط ؛کنده بر آن نقش ببری

 

فلک بی تاب و در من آز،چالاک

زمین گِلناک و جو نمناک و ابری

 

برون خواهم کشید از گور گنجی

که بس برخاست ثروت ها زقبری

 

خروش از سنگ ودیلم، سپس گودال

درونش خُود وجوشن بر ستبری

 

یکی پوسیده، دستش لوحه ای بود

که اینجا خفته در آهن هُژبری

 

در آزِ مُلک جنگی ،لیک مرگی

دریغ از ،آن،درنگی،لحظه صبری

 

سرم با خُود ، بَر، مختاری اما

بدان چون من؛ توهم محکومِ جبری

 

بسا سنگی که در خاشاک  خوانَد

حدیث از کهنه مرگی ، مرگ گبری 

 

 

علی یوسفی مداح

1393/5/4

شیراز

نظرات() 

سیاه ِسپیدی نشین

سه شنبه 16 اردیبهشت 1393

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:علم و دین، ادبیات و فلسفه، 


   گویا عرب زمرد شبانی شنیده است 

       در  مصر نیل را رمه بانی دریده است


      نمرود بابلی پسری را میان نار؛    

   افکنده او حرارت آتش ندیده است


   طفلی میان مهد سخن گفته مرده را    

    در شام ، جان تازه به کالبد دمیده است


     از آن جوان امّی ِ ناخوانده یک کتاب   

    اعجوبه دفتری به کتابت رسیده است


    تا غرق آن سیاه ِسپیدی نشین شدم؛   

     آن خط که بر سفیدی دفتر کشیده است


    سرشار باورم به الف بای آن هجا   

     کز روح کوه نور محمد شنیده است


       گویا که نبض روح معانی میان کوه   
      
در های و هوی قلب شبانان تپیده است


علی یوسفی مداح     15/2/1393

نظرات() 

شعر {شب غم}

پنجشنبه 28 شهریور 1392

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:علم و دین، ادبیات و فلسفه، 




پیش از این شیرین شبی در سینه ام غم داشتم
در هوایت خانه ای آباد و خرم داشتم

داغ در دل, شعله بر سر, قلب سرخ و روی زرد
در فراغت هرچه آتش داشت من هم داشتم

تا سحر می سوختم در آب چشمم هم چو شمع
در نمازم گفتگوها با تو همدم داشتم

از ضمیرم تا زبانم چشمه ای جوشیده بود
از سکوتم تا سکوتم قول محکم داشتم

عشق من این کهنه دختر, زال شوهر کش نبود
بلکه در هجران جنت داغ آدم داشتم

در نگاهم کار عالم جملگی بازیچه بود
چون نیازی غیر بازی در نگاهم داشتم

در زمین چون یار تعویضی که از بازی گسست
پشت پا بر پشت گوی گرد عالم داشتم

علی یوسفی مداح
شیراز
شهریور نود و دو
 

نظرات() 

شعر از ما بهتران!!

یکشنبه 20 مرداد 1392

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:اجتماعی، علم و دین، ادبیات و فلسفه، 

 
 


بر عکس ما حزین ها ; شادان و کامرانند
از ما که اُمُلانیم ; آنها که بهترانند!

اینک زمان ما نیست در قرنِِ بعدِ بیستم
مارا ز شهر بیرون باید به ده برانند!

اکنون زمان عیش است هنگامه رهایی
از مکتبی که در آن
; لذت گناه خوانند 
 
برعکس ما حجرها این قوم شاد و زیبا
سر منشأِ کمالند شادان و شادمانند!
              
امروزیند و آگاه; از عمق فسق گاگا!!
کین جمع با کلاسان آنلاین و با زمانند 
 
 جنتلمنند و آقا; آقا چنان که آنها 
با فاسقان خواهر همچون رفیق جانند!
 
برخی به آب و رنگی چون مار پیر زنگی 
هرچند پیر و بد شکل; در دل ولی جوانند!
 
آن مار پیر زنگی می داد پند یاران 
کی جان من به ظاهر حکم خطا نرانند
 
در لنگِ لختِ ماها آن قلب پاک را بین !
اما میان چادر ماران در آشیانند!!
 
آنان که ریش دارند مکار و نابکارند 
وین هرزه های ولگرد فرزند آسمانند!!
 
جمعی که پیشتازند در جلوه تمدن
چون گاری یدک کش دنبال دیگرانند
 
سگهای نازشان هم الگو زغیر دارند
دنبال داگ غربی چون توله ای روانند
 
سگ باز و جلف و عورند از دین و عرف دورند
خصم بهشت زورند آزاده در جهانند!!

شیراز 
بیست مرداد نود و دو

نظرات() 

شعر شیطان در پوست انسان

دوشنبه 10 تیر 1392

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:اجتماعی، تاریخ، ادبیات و فلسفه، 



شیطان چو جلد آدمیان را اجاره ساخت
تیمور شد و با سر آدم مناره ساخت

معمار هرم ها وسپس تخت جم شد او
 هم رهبر حجاج که دارالاماره ساخت

صد بار نرون مرد و فرو ریخت کاخ او
 آن دیو ولی; کاخ سفیدی دو باره ساخت

تندیس رهایی شد و بند از اتم گشود!
 از حق بشر گفت و بشر پاره پاره ساخت

وز ذکر تاج و تخت و جنایات آن پلید;
  تاریخ پدید آمدوچندین هزاره ساخت

آن گاه ز دریای منور سروش وحی
کشتی شد و بر ساحل آدم کناره ساخت

برخیز تو ای آدم افتاده در قفس
 باید ز زمین بحر بشر گاهواره ساخت

فریاد بزن دولت دیوان شکسته باد
برخیز که باید زقفس رفت و چاره ساخت

باید ردای دولت حق را ز دوش دیو
بگرفته و بر پیکر آدم قواره ساخت


علی یوسفی مداح
قم ـ10 تیر 1392


نظرات() 

شعر [پسرک!]

پنجشنبه 6 تیر 1392

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:ادبیات و فلسفه، 

 

 من از این شحنه دگر نومیدم 
  هم از این خود که خدا نامیدم
 
     دلم از قبله حاجات گرفت   
 هم از آن نقره که می بوسیدم

هم از آن آب گلوگیرِ امید   
  که در این هاون دل کوبیدم   

برو ای واعظ و نعمت مشمار
که من از خانِ کرم رنجیدم
 
سر آن سفره نشستم به کنار  
جگرم خوردم و خون باریدم
 
همه عمرم چو جهنم بگذشت   
مکن اکنون به درک تهدیدم

    گله گر؛ تکیه به دیوار زنان    
عجب آن روز پسری را دیدم
 
شطحاتی که در این شعر گذشت
  پسری گفت و از او بشنیدم
 
    بشر از روز دگر نومید است   
و من از کیش بشر نومیدم
 
پسرک ! دهر که عشرتکده نیست  
  که بگویی چه در آن نوشیدم
 
نه! جهان کوره پولادگر است  
که در آن تف بخورم ؛جوشیدم

بزن ای پتک! که در روز دگر   
 زبده در بوته صد خورشیدم

علی یوسفی مداح
قم 6:4:1392

نظرات() 

شعر «یارم چو قلم به دست گیرد »

دوشنبه 21 اسفند 1391

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:اجتماعی، ادبیات و فلسفه، 

 


«یارم چو قلم به دست گیرد  

بازار بُتان شکست گیرد»

 

آوازه او چو در جهان رفت

از كشور دل،هرآنچه هست گیرد

 

آن كاخ سیه به خود بلرزد

دیوار ستم نشست گیرد

 

گر دست مجاهدان ببندند

 یا خون، قدمی که خست، گیرد

 

صد جان دوباره از پیامش

آن بسته كه خسته است گیرد

 

گویا مِیِ ناب این ولایت

تاثیرخود از الست گیرد


 ما شوكت شب به هیچ گیریم

زین باده كه عقل مست گیرد


هرگز به جهان مباد روزی

كین حبل متین گسست گیرد

 

سرفتنه شوم شهر كوفه

در بزم دَدان چو جست گیرد

 

یا رب تو بگو به دست عباس

كزدستِ شكسته دست گیرد

 

روزی كرمی نما كه مهدی

اشكش همه دم به شست گیرد

 

 

علی یوسفی مداح

22/12/1391

نظرات() 

آب هم از هرم دلم سوخته بود!

شنبه 12 اسفند 1391

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:ادبیات و فلسفه، 





جانم از آتش غم شعله برافروخته بود

درد دل بود ولی هر دو لبم دوخته بود!


حسن ظن بارش آب است بر آتشگه دل

دلبرا؛آب هم از هرم دلم سوخته بود!


مونسم در دل غم خنده زیبای تو بود

داد از آن روز که دل سوختن آموخته بود !


از چه ای سنگ صبورم دل سنگت نشکست

آن دمی کز سخنم صخره برافروخته بود


حرف ما را گله از خوی نکویت مشمار

بلکه این طفل به مادر گله اندوخته بود


یوسفی بود و چهی حبس و هواهای پلید

لیکن او با ثمنی بخس تو نفروخته بود


علی یوسفی مداح 

نظرات() 

شعر آدم و خاک

شنبه 12 اسفند 1391

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:ادبیات و فلسفه، 


تن این مرده همان نیست که غمگین شد وشاد  

اویکی کاخ نشین بود و درین خاک فتاد!


جانش آلوده این گل شد و او زود، زدود

رفت و هم خاک تنش بر سر این خاک نهاد


منم آن آدم نادیده که در حیطه دهر ؛

چهره خویش ندید و به جهان دیده گشاد! 


دست دادار چو طومار جهان باز نمود

آسمان لوح کبودش شد و خورشید مداد


شده ام غرق در اندیشه این کهنه کتاب

که پر از هر ورقش رمز نمودند و نماد


فلکا نیک نوشتی ورق از نجم ولی

 چه کند لوح تو را جاهل نا خوانده سواد؟!

  

چو در آن صفحه بسی خط و شگفتی دیدم

وهم می آمد و می رفت و بسی شرح بداد


عقل بر موج خیالم بخروشید و بگفت

که تو سیال تر ا ز سیلی و افتاده به باد


ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

جان به عنقا نرسد تا نرسد عقل به داد

علی یوسفی مداح


نظرات() 

شعر در مورد روحانیون « شهاب شب شکن »

جمعه 11 اسفند 1391

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:مهدویت، علم و دین، ادبیات و فلسفه، 

                     


کنون اگرچه گرفتار کار اوْباشیم

چو دور یار رسید کاردار او باشیم

 

شبانه می گذریم ازین بلاد دیوآباد

سپس ز کامروایان صبح پاداشیم

 

چو تاج حضرت خورشید را به سر داریم

همیشه خصم و خار چشم خفاشیم

 

شهاب شب شکنی درغیاب خورشیدیم

که کلّ جبهه شب را به نور بخراشیم

 

چو رهسپار گلستان وصل معشوقیم

ز خار راه خریدار نیش پرخاشیم

 

خداست نقش حقیقت نگار ایمان ها

و ما چو نوک قلم موی شاه نقاشیم

 

به رد خون قلم  مشق عشق بنگاریم

به پای صفحه توحید خون خود پاشیم


یازدهم اسفند نود و یک 

علی یوسفی مداح

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 5 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :