عقل سرخ
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ............................... وان که این کار ندانست در انکار بماند

شعر [پسرک!]

پنجشنبه 6 تیر 1392

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:ادبیات و فلسفه، 

 

 من از این شحنه دگر نومیدم 
  هم از این خود که خدا نامیدم
 
     دلم از قبله حاجات گرفت   
 هم از آن نقره که می بوسیدم

هم از آن آب گلوگیرِ امید   
  که در این هاون دل کوبیدم   

برو ای واعظ و نعمت مشمار
که من از خانِ کرم رنجیدم
 
سر آن سفره نشستم به کنار  
جگرم خوردم و خون باریدم
 
همه عمرم چو جهنم بگذشت   
مکن اکنون به درک تهدیدم

    گله گر؛ تکیه به دیوار زنان    
عجب آن روز پسری را دیدم
 
شطحاتی که در این شعر گذشت
  پسری گفت و از او بشنیدم
 
    بشر از روز دگر نومید است   
و من از کیش بشر نومیدم
 
پسرک ! دهر که عشرتکده نیست  
  که بگویی چه در آن نوشیدم
 
نه! جهان کوره پولادگر است  
که در آن تف بخورم ؛جوشیدم

بزن ای پتک! که در روز دگر   
 زبده در بوته صد خورشیدم

علی یوسفی مداح
قم 6:4:1392

نظرات() 
گمنام
جمعه 20 تیر 1393 02:42 ق.ظ
سلام و خداقوت.وبلاگت عالیه،این شعرتم مثل بقیه شعرات حرف نداره.دمت گرم ،خداحفظت کنه.
پاسخ علی یوسفی مداح : سلام وتشکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :