عقل سرخ
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ............................... وان که این کار ندانست در انکار بماند

داستان عرفانی برگرفته از قرآن

دوشنبه 1 آبان 1391

نویسنده: علی یوسفی مداح | طبقه بندی:داستان کوتاه، ادبیات و فلسفه، 

     وقتی آزرده پای و خلیده دل میان صحرا می رفتم صفحه ذهنم از پهنه برهنه صحرا خالی تر بود.

من بودم وتنهایی و رد اشکی که بر چهره خاک آلودم  و رد پایی که بر صورت خاکی صحرا بود با این تفاوت که ابتدای رد اشک از چشمه چشمم پیدا و انتهای رد پایم بر صحرای بی پایان بی  منتها و نا پیدا می نمود.

از جایی که نمی دانستم به سوی جایی که نمی شناختم در حرکت بودم و غم پیش پایم ، سایه بی خبری بر سرم و غربت با  جانم اجین بود.

همان جا در آن سزمین برهوت بود که برای نخستین بار آن زن رادیدم!


تنها در آن بیابان پای تپه ای شنی کنار گوری تازه نشسته بود!

وقتی با تحیر پیش رفت دیدم زنی است که با لباسی پر زرق و برق و زیبا نشسته و خیاطی می کند خوب که نگاه کردم دیدم پیراهنی مردانه را پاره  پاره می کند و از آن دوباره لباسی کودکانه و تازه می دوزد.

سلامش نکردم چون سلام کردن نمی دانستم ! چون هیچ نمی دانستم!!

وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (78) نحل

 

برگشت و به صورتم لبخند زد اما من به لبخندش گریستم ! بسیار و بی اختیار!

به من روی آورد و در آغوشم گرفت اشک از دیدگانم زدود و پیراهن را به من پوشاند و گفت : برای تو می دوختم فرزند! ازین پس تو در سرای من زندگی می  کنی چرا که  من دایه گی تو را پذیرفته ام در آغوش من رشد می کنی ، از سینه ام شیر می نوشی و از من سخن گفتن می آموزی و پند می گیری البته اگر  پند پذیر باشی !

 مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فیها نُعیدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‏ (55) طه

 

 آنگاه برخواست ودر حالی که مرا باخود می برد سینه اش را در دهانم نهاد و از شیر شیرینش سیرابم کرد و چون طعم زندگی را  از آن چشیدم صدای  شادی کودکانه ام در سرایش پیچید.

مرا به خانه  ای برد که هرگز  چیزی به آن عظمت در خاطرم نمی گنجید تا  چشم کار می کرد هنر بود و زیبایی و شکوه! آنچنان وسیع بود که حصار و دیوار حیاطش پیدا نبود  البته اگر آن خانه به جایی محدود می شد تا حصار و حیاطی داشته باشد! اطاق هایش به شماره در نمی آمد و هرچه به سقف بلند و زیبا و بی منتهایش  می نگریستم نمی توانستم ستونی که نگاهش داشته بود را ببینم هر ابزار و وسیله ای که برای رفاه یک انسان لازم است  از بهترین نوعش در آن خانه موجود بود  در آن خانه انواع موجودات اهلی و وحشی  و بری و بحری نگهداری می شد و انواع گیاهان پرورش می یافت  ساده بگویم آنچنان بزرگ بود که بعدها در آن خانه،  شهرها و کوه ها و جنگل ها و اقیانوس ها  یافتم ! بی شمار!

  خَلَقَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها وَ أَلْقى‏ فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمیدَ بِكُمْ وَ بَثَّ فیها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فیها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَریمٍ (10) لقمان

او به من سخن گفتن آموخت ؛ معانی را در ذهنم پروراند و راه رفتن و غذا خوردن و روزی جستن را به من یاد داد وهیچ کاری نمی کرد و هیچ چیزی به من نشان نمی داد مگر آنکه حکمت و موعظه ای را در پس آن کار منظور نظر داشت!

 

إِنَّ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتی‏ تَجْری فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْریفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (164) بقره

 

     تا آن که  روزی که تنگ در آغوش گرفته بودم پرسیدم ؛

-دایه من تورا  بسیار دوست دارم ! لحظه لحظه بودن در خانه ات را با شیرینی می گذرانم و دوست ندارم که هرگز از این خانه بیرون بروم ! دایه راستی نام تو چیست؟

-دنیا!

  تو چه خانه بزرگی داری گمان نمی کنم هرگز! هرگز هرگز! خانه ای بزرگتر از خانه تو وجود داشته  باشد!اصلا آنقدر بزرگ است که  فکر نمی کنم خانه ای جز خانه تو وجود داشته باشد!

- چرا این طور فکر می کنی ؟!

   خب از روزی که به خاطر می آورم جز این سرا سرای دیگری ندیده ام حتما همین طور است نه؟!

- توفکر می  کنی من خودم این خانه را ساخته ام؟

   نه چون گمان نمی کنم بتوانی!

-پس بدان بنایی که این خانه را  ساخته می تواند مثل آن را هم بسازد چون کار او بنایی است! اگر بخواهد      ازین بزرگترش را هم خواهد ساخت .

یعنی ازین جا بزرگتری هم هست؟!

-آری!

  آنجا خانه کیست؟

این را که گفتم سرش را پایین انداخت و گونه هایش از خجالت سرخ شد و گفت:

- من هوویی دارم که آن خانه مطعلق به اوست!

   خیلی بزرگتر است؟ می توانی آنجا را به من نشان دهی ؟

    این بار در حالی که کمی عصبانی تر به نظر می رسید گفت:

-آری آنچنان بزرگ که خانه من در آنجا مانند کالای حقیری بیش نیست  و وسعتش نسبت به آن مانند این است که سوزنی را  در دریا فرو کنی و زود بیرون بیاوری چقدر آب بر سوزن باقی می ماند؟! مثال سرای او دریا و مثال خانه من آب سر سوزن است! نه نمی توانی خانه اورا ببینی تا از خانه من بیرون نروی سرای او بر تو پوشیده می  ماند!

فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ قَلیلٌ (38)توبه

 

رنج 

 

آنگاه سینه اش را در دهانم نهاد اما این بار پستان چپش را برای نخستین بار چشیدم !

هنوز جرعه ای فرو نبرده بودم که گویا جانم از تلخی برآمد ! من که تا آن روز معنای رنج را نمی دانستم با زهری که به کامم می ریخت رگ به رگ رنج شدم  . او بی و قفه بر این زهر  ملال آور می افزود و جانم را به لب می آورد ومن  از این درد گریزی نمی جستم و فقط زمانی که سرخی آنچه که بالا آورده بودم را  دیدم  دانستم که که از سینه دنیا خون خورده ام!!

فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَیْلا تَحْزَنُوا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ وَ اللَّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ (153) آل عمران

 

با خشم به او نگریستم و گفتم :از تو متنفرم دایه ! لعنت بر تو !چه زشت روی و بدکرداری! حتی یک روز خوش در آغوش تو نداشته ام !!ای غدار بی مقدار! فرزندانت را به دنیا می آوری که از خون دل سیرابشان سازی؟!، ای نامرد نامراد! چه تلخ است کام آن کس که به امید کامیابی از تو مراد خواهد!

 

چون لعنت و نفرین و دشنام بسیارم را شنید با بی تفاوتی گفت: ((لعنت خدا بر نافرمان ترین ما دو نفر نسبت به امر پروردگارش! من هر کارکه  می کنم به آن مامورم و کمترین تخلفی در اجرای فرامین ندارم تو مراقب خودت باش که شامل لعنتی که کردم نشوی!))

گفتم اگر راست می گویی این جنایت چه بود که در حقم کردی؟ توکه شیر شیرین وگوارا داری و می توانی همیشه کامیابم کنی چرا این شرنگ را به کامم می ریزی اگرخیرخواه و اهل صلاحی این همه آزارو فشار چیست که بر من روا می داری؟!

گفت با تو که بسیار ستمگر و بسیار نادانی چه بگویم؟!

 وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً (72) احزاب

نادانی هستی که در وقت مجادله جانب انصاف را نگه نمی داری و ستم می کنی و چون رنج و سختی اندکی به تو برسد بی تابتر از آنی که سخن حق را بشنوی و بپذیری؛

 إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً (19) إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً (20)معارج

طاقت شنیدن ویادگیری نداری و از مجالس علم وعلم آموزی گریزانی با این حال می خواهی خیلی زود در چند کلمه پاسخ تمام سوالاتت را بگیری؛

خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ  (37)انبیاء

از همه اینها گذشته؛ ظرفیت یادگیریت اندک ،اسباب فراگرفتنت محدود وعمرت کوتاه است گذشته از آن قدرت احاطه بر برخی امور را نیز هرگز نخواهی یافت!تو با این فروپایه گیت در دانش چگونه می خواهی از ژرفترین اسراری که در ورای این امور است آگاهی یابی؟

و ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً (85)اسراء

 

در گورستان

 

من که هنوز کامم از تلخاب بلا تلخ بود وطاقت شنیدن  کنایه و سرزنش نداشتم  با خشم از او روگرداندم  و بی هدف در سرایش قدم می زدم تا به گورستان دنیا رسیدم .

    تا انتهای برد بیناییم گورها در پی هم  خفته بودند ساعتی محو تماشا شدم و مدتی بیش از آن غرق تفکر، برای نخستین بار بود که چنین ژرف می اندیشیدم آنچنان که متوجه حضور دنیا نشدم و فقط وقتی به خاطرش آوردم که سر فراگوشم آورد و گفت: پیش از این کمتر می اندیشیدی! کمتر و کم ژرف تر! بدان که بلندای اندیشه امروزت تنها یکی از مواهب تلخکامی دیروزتوست!

عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (216) بقره

راست می گفت!خودم هم  به روشنی در یافته بودم که تیزی  ودرازی اندیشه ام  اثر همان رنج و دردی است که او به کامم ریخت.

  من میان خود غرق بودم که خنده مستانه دنیا به ساحل عشرتم باز آورد! نوای خنده اش گوش را می نواخت و دل را به هیجان می آورد وقتی  منبع آن موسیقی عیش افزا را جستم دیدم این بار دنیا  به لباس رقاصه گان درآمده ! او که به هزار آرایه خود را آراسته بود به رویم لبخندی زد و به هزار عشوه به رقص آمد، حقیقتا زیبا و دلربا بود! بی پرده بگویم؛ دلم را ربود!!

     

إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ (24) یونس

  برخواستم و با دیدگانی مسحور زیبایی آن نگار بهجت زا؛ مست ومدهوش به سویش رفتم و دست طلب دراز کردم که ما هم از خیل مشتاقترینان توییم!! ولی چون به یک قدمیش رسیدم و در دست رسش یافتم  شب فلک را به کام فروبرد و تیرگی بام جهان را فرا گرفت پایم به چیزی گرفت و سرم به سنگ خورد! چشم که گشودم دیدم پایم به قبری و سرم به سنگ مزار دیگری خورده میان قبرستان کنار دنیایی نشستم که اکنون فارغ از آن همه آرایش بیش از همیشه کهن سالیش نمودار گشته بود و چون پیر زالی می نمود که گیسوی سپیدش گذشت سالیان بیشمار را تذکر می داد .

    در آن دل شب نشسته میان آنهمه گور دوباره فلک فکرم شهاب باران می شد روز اول دیدن دنیا را به خاطر آوردم که کنار آن گور برایم پیرهن می بافت!  رو به دنیا کردم وگفتم دایه آن قبرکه کنارش مرا یافتی  قبر که بود؟ آن پیراهن که پاره می کردی چه بود؟این همه گور از آن چه کسانی است؟

گفت: قبر شوهرم بود که پیش پای تو مرد آن پیراهن هم مال او بود که از آن برایت لباس دوختم اینها هم  همه روزی شوهران من بوده اند!که در روزی دل انگیز چون امروز من و تو سخت شیفته ام شدند و خواستگاریم نمودند و به عقدشان در آمدم!

پرسیدم : چرا همگی مردند؟!

-من آنها را کشتم!

 چرا با آنها چنین کردی ؟!

-این خصلت و عادت من است و به آن مامورم! هر کس مرا به زنی بگیرد یقینا مرا حیله گری فریب دهنده خواهد یافت که اگر بپوشانمش به سرعت برهنه اش خواهم ساخت و اگر آسایشی موقت دهم بلایی بی پایان در پی خواهم داشت

  من که با اندوه آن همه قبر را می نگریستم گفتم اینها در روزهای آخر حیاتشان چگونه بودند؟

-نجات یافته ای مجروح یا مجروحی پاره پاره تن!دسته ای سر از تن جدا و دسته ای دیگر در خون خود تپیده گروهی انگشت به دندان و جمعی از شدت حسرت و اندوه دست بر دست می مالیدند برخی سر بر روی دست ها نهاده به فکر فرو رفتند عده ای بر اشتباهات گذشته افسوس می خوردند و خود را محکوم می کردند و عده ای از از عزم وتصمیم ها دست برداشتند چرا که راه بر هر نوع فرار و حیله گری بسته شد و من آنها را غافلگیر کردم و عمر گران بهایشان هدر رفت و هر طور که خواستم با ایشان رفتار کردم .

میان گورها قدم زدم و نام چند تن از آن جمله بی شمار را مرور کردم و گفتم : آنها در لحضه مرگ چگونه بودند؟

 -سختی جان کندن و حسرت از دست دادن من به ایشان هجوم آورد بدن ها در سختی جان کندن سست شده و رنگ باختند مرگ آرام آرام همه اندامشان را فرا گرفته و زبانشان را از سخن گفتن بازداشت اگر از من احوال صاحب این قبر کهنه را می پرسی باید بگویم که او در میان خانواده اش افتاد در حالی که با چشم خود می دید و با گوشش می شنید و با عقل درست می اندیشید که عمرش را در پی چه کارهایی تباه می کرد و روزگارش را در پی چه کاری سپری می کرد یاد ثروتهایی که جمع می کرد افتاد که  راحتی و خوشی آن برای دیگری و کیفر آن بر دوش اوست اما مرگ تدریجا بر اعضای او چیره شد تا آن که گوشش همچون زبانش تدریجا از کار افتاد پس در میان خانواده اش افتاده بود در حالی که حرکات زبانشان را می دید ولی صدای کلماتشان را نمی شنید .سپس چنگال مرگ تمام وجودش را فرا  گرفت و چشمش نیز مانند گوشش از کار افتاد و روح از بدنش خارج شد و چون مرداری در بین خانواده اش بر زمین ماند که از نشستن کنار او وحشت داشتند و از او دور می شدند سپس او را به سوی این منزلگاهش درون زمین سپردند و برای همیشه از دیدارش چشم پوشیدند.  

 فَما بَكَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرینَ (29) دخان

 

اینها که شیر مرا دوشیدند به غفلت زدگی در سرای من گرفتار آمدند سرمایه هایشان ارث این و آن گردید وسرانجام خانه هایشان گورستان شد امروز نزدیکانشان را نمی شناسند و به گریه کنندگان خود توجهی ندارند و به کسی پاسخ نمی گویند پس من تو را اندرز می دهم که من همانم که با ایشان چنین کردم و تو در همان جایی هستی که ایشان قبل از تو بودند پس اگر پند پذیر نباشی نزدیک است که یکی از خیل بی شمار ایشان گردی .

 

نظرات() 
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:40 ق.ظ
Howdy! I could have sworn I've visited your blog before but after going through
a few of the posts I realized it's new to me.
Anyways, I'm certainly happy I came across it and I'll be bookmarking it and checking back frequently!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :